انتقام سیلی مادر را از آل خلیفه میگیریم
فاطمیهی بحرین، امسال زودتر رسیده است گویا. چقدر کوچه دارد بحرین؛ چقدر در؛ سوخته این روزها. همهجا بیتالاحزان شده است، اما آل ابلیس گفته گریه ممنوع؛ عزاداری هم! آنها حتی از گریه هم ترس دارند، چون پدرانشان هم از گریهی فاطمه ترس داشتند در مدینه.
اما اینبار کور خواندهاند… ادامه…
روایتها این را نگفتهاند …
خواستم اینجا اعتراف کنم که من دیدم، یعنی برای اولینبار در عمرم دیدم، با همین چشم خاموش و بستهام، خورشید را، ماه را، نور را. ادامه…
طاهره، مردی تنها در قبیله بنیاسد
ظهر بود و هُرم آفتاب، صحرای بزرگ نینوا را نوازش میکرد. صدای شیهه اسبان از دور به گوش میرسید. فرات در حال پر کردن مَشکی بود برای زنی سیاهپوش. انگار آب هم با چهره اشکآلود او میگریست. زن، بلند نغمه عزا برای جوان غرق شدهاش سر میدهد. آرام مشک را ادامه…
مکتب شام
منابع شیعه و سنی واقعه دردناکی را روایت کردهاند که وجود راوی معتبری چون ابیمخنف و نیز نقل آن در مقتل مورخ سنیمذهبی چون خوارزمی که مورد احترام و اعتنای اهل سنت بوده است، ظن به وقوع و صحت آن را افزایش میدهد. (۱) طبق روایت طبری از ابومخنف، هنگامی ادامه…
معجزه نیست؛ ظرفیت وجودی “زن” است
گاهی قصهایی میخوانی، شعری، یا افسانهایی… باورشان میکنی یا نه، مهم نیست! فقط میخواهی چیزی خوانده باشی! میخواهد قصه باشد، افسانه باشد و یا حتی واقعیت! اما گاهی این وسط واقعیتهایی میمانند و قصه میشوند! اگر ارزش ماندگاری داشته باشند! و قصهها نیازمند تکرارند… تا واقعیتهای جاری امروز تهیدست نباشند! ادامه…
مُحرِم شوید که مُحَرّم میرسد ز راه…
کربلا درون من است و عاشورا تمام لحظات زندگیام. کربلا آنجاست که با مرکب نفس به روح خداییام میتازم و استخوانهایش را خرد میکنم. عاشورا آن روزیست که هادی درونیام را سر میبرم و تقدیم نفس سرکشم میکنم. ادامه…
مباهله؛ خانواده و نبرد فرهنگی
خانواده؛ رکن مورد غفلت در زندگی اومانیستی و فرد گرای امروز؛ همانقدر که در به قله رساندن اجتماع نقش دارد، در سقوط و اضمحلال آن نیز مقصر میتواند باشد ادامه…
شتر غدیر، شتر جمل
محمد (ص) از جهاز شتران منبری ساخت تا بیاعتنایی خود به سنتهای غلط و مصلحتسنجیهای غیر شرعی و غیر عقلایی را فریاد بزند و علی (ع) نیز شتر اصحاب جمل را سمبلی کرد که بگوید برای چند روز بیشتر باقی ماندن بر سر قدرت حاضر نیست حقیقت و انسانیت را در پای مصلحتهای قبیلهای و مافیایی ذبح شرعی کند! ادامه…
سهمِ کویر
از مغرب نسیمی برخاست؛ کاروانی در راه بود؛ کاروان به حرامیان برخورد؛ آن را پراکندند و به چهار گوشه این سرزمین پارسی راندند؛ سهم کویر، گل این کاروان شد… ادامه…
روزیکه خورشید را به خاک میسپارند…
… امروز این کاروان بلند علم است که از باغستان روشن معرفت او نور گرفته تا مرز تیرگیهای جهل آدمی را در هم شکند و دانایی و حکمت را به بشریت بنمایاند؛ او که شکوه شرقی علوم گوناگون بی فروغ میشد، اگر فرا راهمان قرار نمیگرفت و راه را بر ما هموار نمینمود … ادامه…
سَرروزهایِ ۷ سالگی
جالب بود که اصلا عذاب وجدان نداشتم. اتفاقا خیلی خوشحال بودم که از این ترفند استفاده کردهام و خدا را(نعوذ بالله) دور زدهام. هم روزهام را نگه داشتهام و هم تا حدی رفع جوع شده. پدرم که میدانستند روزه اولم است، برایم هدیهای گرفته بودند که کادوپیچ بود و اصطلاحا بهش میگفتیم: سر روزهای. موقع افطار همه به من قبول باشه میگفتند و من هم کلی کیفور بودم که چه کلکی سوار کردهام! و داشتم نقشه میکشیدم که هر روز یادم برود و روزه بگیرم و روزهام را بخورم و روزه بگیرم و… مادر و پدرم با هم حرف زدند. پدرم کادو رو بردند در اتاق و وقتی برگشتند دیدم که کادو را باز کردهاند و فقط کاغذ کادو دستشان است. ادامه…
روزهداریِ کودکانه
شبهای قدر وقتی چادر گل گلی سفید را سر میکردم و همراه مادر به مسجد میرفتم، وقتی نوبت به صد رکعت نماز قضا میشد، با تعجب به نمازگزاران نگاه میکردم. در دل کودکانهام میگفتم: صد رکعت !! چقدر زیاد است. من هم بزرگ شدم میتوانم صد رکعت نماز بخوانم و با سوالهایی در همین مایهها، در گوشهای ساکت به نظاره مینشستم. با یک خرما افطار میکردم و نماز مغرب را میخواندم و سر سفرهی افطار بر میگشتم. هنوز عکس یادگاری آن زمان، که مادر، ناگهانی از من انداخته بود؛ دستهای کوچکِ کودکانهای که قرآن جلد سبز را، نزدیک چشم آورده و سر سجاده نشسته است، به تصویر میکشد و حال و هوای معنوی آن دوران را زنده میکند. ادامه…





















